خرید بک لینک
در جواب این سوال آخری باید بگم این یارو داره واسه وبلاگش مطلب می نویسه .من الان توی اتوبوس از بیرجند دارم به مشهد میام . اول تنها ایده ام این بود که تو اتوبوس یه پست نوین بنویسم حتی بدون هیچ مطلبی ، یه چیزی در حد سلام و احوالپرسی ولی بعدش چیزایی هم دیدم که حد اقل برای نوشتن و فرار از خواب نسیه با کمر غوز کرده تو اتوبوس مفیدن. اتوبوس مشهد – بیرجند و بر عکس همیشه پر از سربازه و دانشجو و آدمهایی که به خاطر کارشون مسافرت میکنن ولی امشب شب عید فطره و بیشتر اتوبوس خانوادن که دارن میرن مسافرت . البته ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران ابراهیمی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 8:05

اولين بار وقتي شاگرد مغازه اصغر آقا بودم ديدمش. بیست و دو سالم بود و شش سال بود که اونجا کار میکردم . اون موقع ها دبیرستان میرفت و هرر روز از جلوی مغازه رد میشد.دوهفته صبح ها می امد ظهرها میرفت . دو هفته ظهرها می آمد بعد از ظهر می رفت . بهترين زمان روزم وقتي بود كه از جلوي مغازه رد ميشد نمي دونم عاشق چيه اين دختر شده بودم . چادري بود با كفشهاي آبي. اين تمام چيزي بود كه ازش مي دونستم به اضافه اينكه ميدونستم مدرسش كجاست ولي هيچ وقت اين قدر شجاع نبودم كه تا مدرسه دنبالش برم .چند باربا فاصله دومتري ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران ابراهیمی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 8:05

یه روز یکی از بچه های دوران دانشگاهو دیدم.ازش خوشم نمیومد چون فکر میکردم آدمه مغروریه و عشق پز دادن داره با این وجود با هم کلی حرف زدیم از کارش پرسیدم گفت تو شرکت ........کار میکنه . چند روز بعد از بچه ها فهمیدم اونجا مدیر مالی شده ولی پز نداده بود پس من قضاوت اشتباه کردم. موهای برادرم فشنه.بعضی ها فکر میکنن اصلا نماز نمیخونه ولی من میدونم برای اینکه موهاش خراب نشه بی وضو از خونه بیرون نمیره.من همين فكرو در مورد پسر داييم ميكردم ولي من هم اشتباه ميكردم. مرد جوان توی اتوبوس بغل دست من روی صندلیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران ابراهیمی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 8:05

توی سالن بیمارستان نشسته بودم صدای فریادهای مردی حدودا 30 ساله میومد که وحشت ته دل خالی کنی داشت.حرفاش پراکنده بود ولی فهمیدم ظاهرا یک پاشو از دست داده و همون موقع اين مسئله رو فهمیده بود. از ورود شتابان خانم پرستار جذاب به اتاق یک دقیقه نگذشته بود که صداها کم شد و بلاخره قطع شد.آرام بخش كار خودش رو كرد تمام بيمارستان آروم شد. تو فکر و خیالات خودم مثل همیشه رفتم کنار رود راین و مثل علي دهكردي داد زدم خدایا چرا این بنده خدا؟ چرا حالا ؟ چرا اینجا؟ همون جا رو نیمکت کنار رودخونه یه نفر که کت شلوار ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران ابراهیمی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 8:05

نميدونم از چند سالگي ولي خيلي بچه بودم كه عاشقش شدم.نرم نرم مثل آبليمويي كه جذب تك تك بافتهاي ماهي ميشه ، نه مثل پودر كنتاكي ، نرم نرم و به همين دليل ساده سال هاي سال هيچ وقت دلم رو نزد و روزي نبود كه بي اون برام شب بشه. اين وابستگي تا جايي پيش رفت كه تمام فاميل قضيه رو فهميده بودن.عادت داشتم هميشه قبل از اينكه لب هامو روي لبهاش بذارم با دستام بدن داغشو فشار بدم اونقدر كه بعضي وقتا حس ميكردم دستام داره ميسوزه.هركسي به يك دليل معشوقه شو دوست داره. يكي به خاطر ظاهرش(رنگ و غيره) ، دليل يكي شيرين بوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران ابراهیمی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 8:05

از آن صبح های نفرت انگیز شنبه بود.از همان سال دوم راهنمایی که زنگ اول شنبه ها با اقای حیدری ِ شلنگ به دست درس عربی داشت از شنبه ها بیزار بود.اصلا بیشتر بدشانسی هاي عمرش روزهاي شنبه اتفاق افتاده بود.شنبه بود كه با دوچرخه و لبي خندان به نانوايي رفت و با نان و چشمي گريان و بدون دوچرخه به خانه برگشت. شنبه بود كه قرار بود با قطار به شمال بروند و بهترين نوروز كودكي اش را بگذراند كه زد و زن عموي 73 ساله ي مادرش فوت كرد و بدترين نوروزش را در مسجدها و سر قبر اموات گذراند.و باز شنبه بود كه خواهرش تصادف كادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران ابراهیمی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 8:05

چند روز پیش رفته بودم بیمارستان اون هم بخش کودکان سرطانی.به قسمت پرستاردونی یا همون جایی که مثل آشپزخونه اپنه که رسیدم کسی که قرار بود به ملت بگه مریضشون تو کدوم اتاق بستری شده در حال مکالمه با کسی بود که آقای دکتر صداش میکرد.از اونجایی که دیدم چند نفرکه مشخص بود چند دقیقه ای هست اومدن تا بپرسن مریضشون کجاست محو طرز خاص تلفظ حرف شین توسط خانم پرستار شده بودند و پشت اپن بغل دست هم صف کشیده بودند فهمیدم بهتره روش سنتی رو پیش بگیرم و یه سرک تو تمام اتاقای بخش

برچسب: نویسنده: کامران ابراهیمی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 8:05

شاید برای شما هم پیش اومده باشه وقتی میریم کیش همش تقلا میکنیم که بهمون خوش بگذره میریم توی آب بیقه رو میکشونیم تو آب کنار ساحل میدویمبازار میریمکنسرت میریمیه عالم پول خرج میکنیم تا حتما بهمون خوش گذشته باشهمیدویم میدویم میدویمروز آخر که قراره ظهر برگردیم شهرمون هیچ کدوم از این کارا رو نمیشه کرد فقط صبحونه میخوریم میریم کنار ساحل با لباس تمیز میشینیم تا موقع پرواز بتونیم سریع‌تر برگردیمو اتفاقا همون ساعتای آخر که دیگه هیچ تلاشی برای خوش گذشتن نمیکنیم بهترین ساعت ها میشه.آرامش دقیقتازه واقعا دریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران ابراهیمی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 8:05

روز اول توی این باغ را یادش بود. بدنش درد میکرد و خیس بود. خشک که شد درد هم از بین رفت. همه جا خیلی شلوغ بود. همه شکل هم بودند فقط بعضی ها رنگشان فرق داشت. دلش میخواست با یکی شان دوست شود و بازی کند ولی بقیه زیاد اهل جور چیزها نبودند. چند ماهی از روز اول گذشته بود و سرگرمی ش نگاه کردن به آسمان بود. گاهی وقت ها گنجشکهای توی باغ که دنبال هم میکردند را می دید و با خودش فکر میکرد کاش یکی بود که آن جور با هم بازی کنند.

برچسب: نویسنده: کامران ابراهیمی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 8:05

صفحه بندی