خرید بک لینک

روز اول توی این باغ را یادش بود. بدنش درد میکرد و خیس بود. خشک که شد درد هم از بین رفت. همه جا خیلی شلوغ بود. همه شکل هم بودند فقط بعضی ها رنگشان فرق داشت. دلش میخواست با یکی شان دوست شود و بازی کند ولی بقیه زیاد اهل جور چیزها نبودند. چند ماهی از روز اول گذشته بود و سرگرمی ش نگاه کردن به آسمان بود. گاهی وقت ها گنجشکهای توی باغ که دنبال هم میکردند را می دید و با خودش فکر میکرد کاش یکی بود که آن جور با هم بازی کنند.

برچسب: نویسنده: کامران ابراهیمی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 8:05

صفحه بندی