من خدا را دیدم - داشت خوابش میبرد
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/23 | ساعت: 8:05
در جواب این سوال آخری باید بگم این یارو داره واسه وبلاگش مطلب می نویسه .من الان توی اتوبوس از بیرجند دارم به مشهد میام . اول تنها ایده ام این بود که تو اتوبوس یه پست نوین بنویسم حتی بدون هیچ مطلبی ، یه چیزی در حد سلام و احوالپرسی ولی بعدش چیزایی هم دیدم که حد اقل برای نوشتن و فرار از خواب نسیه با کم...
تقدیم به
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/23 | ساعت: 8:05
اولين بار وقتي شاگرد مغازه اصغر آقا بودم ديدمش. بیست و دو سالم بود و شش سال بود که اونجا کار میکردم . اون موقع ها دبیرستان میرفت و هرر روز از جلوی مغازه رد میشد.دوهفته صبح ها می امد ظهرها میرفت . دو هفته ظهرها می آمد بعد از ظهر می رفت . بهترين زمان روزم وقتي بود كه از جلوي مغازه رد ميشد نمي دونم عاش...
قاض
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/23 | ساعت: 8:05
یه روز یکی از بچه های دوران دانشگاهو دیدم.ازش خوشم نمیومد چون فکر میکردم آدمه مغروریه و عشق پز دادن داره با این وجود با هم کلی حرف زدیم از کارش پرسیدم گفت تو شرکت ........کار میکنه . چند روز بعد از بچه ها فهمیدم اونجا مدیر مالی شده ولی پز نداده بود پس من قضاوت اشتباه کردم. موهای برادرم فشنه.بعضی ها ...
انصاف خدا
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/23 | ساعت: 8:05
توی سالن بیمارستان نشسته بودم صدای فریادهای مردی حدودا 30 ساله میومد که وحشت ته دل خالی کنی داشت.حرفاش پراکنده بود ولی فهمیدم ظاهرا یک پاشو از دست داده و همون موقع اين مسئله رو فهمیده بود. از ورود شتابان خانم پرستار جذاب به اتاق یک دقیقه نگذشته بود که صداها کم شد و بلاخره قطع شد.آرام بخش كار خودش رو...
عشق به روایت من
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/23 | ساعت: 8:05
نميدونم از چند سالگي ولي خيلي بچه بودم كه عاشقش شدم.نرم نرم مثل آبليمويي كه جذب تك تك بافتهاي ماهي ميشه ، نه مثل پودر كنتاكي ، نرم نرم و به همين دليل ساده سال هاي سال هيچ وقت دلم رو نزد و روزي نبود كه بي اون برام شب بشه. اين وابستگي تا جايي پيش رفت كه تمام فاميل قضيه رو فهميده بودن.عادت داشتم هميشه ...
جدول
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/23 | ساعت: 8:05
از آن صبح های نفرت انگیز شنبه بود.از همان سال دوم راهنمایی که زنگ اول شنبه ها با اقای حیدری ِ شلنگ به دست درس عربی داشت از شنبه ها بیزار بود.اصلا بیشتر بدشانسی هاي عمرش روزهاي شنبه اتفاق افتاده بود.شنبه بود كه با دوچرخه و لبي خندان به نانوايي رفت و با نان و چشمي گريان و بدون دوچرخه به خانه برگشت. شن...
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/23 | ساعت: 8:05
چند روز پیش رفته بودم بیمارستان اون هم بخش کودکان سرطانی.به قسمت پرستاردونی یا همون جایی که مثل آشپزخونه اپنه که رسیدم کسی که قرار بود به ملت بگه مریضشون تو کدوم اتاق بستری شده در حال مکالمه با کسی بود که آقای دکتر صداش میکرد.از اونجایی که دیدم چند نفرکه مشخص بود چند دقیقه ای هست اومدن تا بپرسن مریض...
ساحل کیش
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/23 | ساعت: 8:05
شاید برای شما هم پیش اومده باشه وقتی میریم کیش همش تقلا میکنیم که بهمون خوش بگذره میریم توی آب بیقه رو میکشونیم تو آب کنار ساحل میدویمبازار میریمکنسرت میریمیه عالم پول خرج میکنیم تا حتما بهمون خوش گذشته باشهمیدویم میدویم میدویمروز آخر که قراره ظهر برگردیم شهرمون هیچ کدوم از این کارا رو نمیشه کرد فقط...
سر به هوا
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/23 | ساعت: 8:05
روز اول توی این باغ را یادش بود. بدنش درد میکرد و خیس بود. خشک که شد درد هم از بین رفت. همه جا خیلی شلوغ بود. همه شکل هم بودند فقط بعضی ها رنگشان فرق داشت. دلش میخواست با یکی شان دوست شود و بازی کند ولی بقیه زیاد اهل جور چیزها نبودند. چند ماهی از روز اول گذشته بود و سرگرمی ش نگاه کردن به آسمان بود. ...