خرید بک لینک

از آن صبح های نفرت انگیز شنبه بود.از همان سال دوم راهنمایی که زنگ اول شنبه ها با اقای حیدری ِ شلنگ به دست درس عربی داشت از شنبه ها بیزار بود.اصلا بیشتر بدشانسی هاي عمرش روزهاي شنبه اتفاق افتاده بود.

شنبه بود كه با دوچرخه و لبي خندان به نانوايي رفت و با نان و چشمي گريان و بدون دوچرخه به خانه برگشت.

جدول

شنبه بود كه قرار بود با قطار به شمال بروند و بهترين نوروز كودكي اش را بگذراند كه زد و زن عموي 73 ساله ي مادرش فوت كرد و بدترين نوروزش را در مسجدها و سر قبر اموات گذراند.

و باز شنبه بود كه خواهرش تصادف كرد و براي باقيمانده عمرش يك عصا به اعضاي بدنش اضافه شد و راننده 17 ساله با درآمد شايد يك هفته پدر گاودارش حتي يك شب را سختي نكشيد.پدر ِ دخترك رضايت داد تا پول ديه را به زخم ديگري بزنند ولي نميدانست زخمي بر دل پسرش ميزند كه هيچ وقت آرام نميگيرد.

مرد قد بلند از پشت سر آمد گره ي دور گردنش را سفت کرد.گردنش کمی آزرده میشد ولی چیزی نگفت.داشت توی همان چند لحظه تمام کودکی اش را مرور میکرد.تمام آنچه را با آن بزرگ شده بود و آنچه را باعث شده بود حالا اینجا باشد و گردنش در حصار و آزرده.اشکهای مادرش را هم وقتی برای آخرین بار او را میدید مثل تمام این چند ساعت جلوی چشمش بود.

مرد قد بلند کارش را شروع کار کرده بود و او در فکر جمشید بود.

از سوم ابتدایی با جمشید همکلاس بود. با هم مدرسه میرفتند و برمیگشتند ، توی مدرسه به هوای هم قلدر بازی در می آوردند و بيرون مدرسه دعوا راه می انداختند.با هم کتک می زدند و می خوردند ولی فقط زدن هایش را تعریف میکردند.با هم حرم میرفتند و بستنی میخوردند و پیاده برمیگشتند.

با هم می خواستند تیم ملی دوچرخه سواری بروند و با پولش دو تا رنو بخرند.اینجا که رسید پوزخندی زد به آرزوهایش که چقدر حقیر بودند.

همين جمشيد عزيز و يك سي دي باعث شده بود حالا اينجا باشد.

آن روز عصر پنجشنبه بود ولي باز نحس.هردو با هم رفتند و كارت شركت در كنكور دانشگاه آزاد سبزوار در رشته ي صنايع چوب را گرفتند.رشته و دانشگاهي كه براي قبولي اش فقط بايد در كنكور شركت ميكرد . با جمشيد اين تصمیم را گرفته بودند تا هم مطمئن باشند هردو قبول مي شوند و هم اينكه چون سال آينده هردو مشمول سربازي بودند بتوانند سر بازي را به تعويق بياندازند.

در راه برگشت سي دي بازي مكس پين را خريد تا بعد از روز كنكور يعني شنبه نصب كند و تلافي تمام روزهاي سخت درس خواندن و پاي كامپيوتر ننشستن و حتي فينال جام حذفي نديدن را در آورد.جمشيد سي دي را گرفت تا جلدش را ببيند ولي يك دكمه از پيراهنش را باز كرد ، سي دي را داخل گذاشت و دكمه را بست.هر چقدر گفت سي دي را بده جمشيد ميگفت تو مگه نمي خواي از شنبه بازي كني خوب منم شنبه سي دي رو بهت ميدم.

بدجوري از اين تيز بازي ها بدش مي آمد . ميخواست به زور سي دي را از پيراهن جمشيد در آورد كه دو تا از دكمه هايش را كند. جمشيد ناراحت شد و هلش داد ، او هم كم نياورد و محكم تر هل داد.

جمشيد چند قدمي عقب عقب سكندري خورد و افتاد و سرش خورد به لب جدول..............

به همين سادگي.در اين يك ثانيه تمام فيلم هاي مسخره ايراني را كه چنين سكانسي داشتند مرور كرد.

سر جمشيد به جدول خورد و يك آخ گفت ولي بر خلاف آن فيلم هاي مسخره بلند شد و گفت عجب آدم خري هستي،لاشي و ...سي دي را در آورد و روي زمين انداخت و راهش را كشيد و رفت.

روز بعدي آن روز مداد سياه نرم پر رنگ ، پاك كن ، مداد تراش ، كارت شناسايي و بقيه ملزوماتش را برداشت و داشت راهي ميشد كه تازه يادش آمد جمشيد ديروز كارت هاي كنكور هردو را داخل جيبش گذاشته بود.

داستان غم انگيز گشتن ها و پيدا نكردن ها ، زنگ زدن ها و موبايل هاي خاموش و حتي التماس كردن ها جلوي در حوزه كنكور و دست رد به سينه خوردن ها دوساعتي طول كشيد و حاصلش هيچ.

كنكور را از دست داد و مشمول سربازي شده بود. با اينكه آنروز يك لحظه فكر كرده بود جمشيد را كشته و وقتي او بلند شد يك نفس راحت كشيده بود ولي وقتي كنكور را از دست داد دوست داشت جمشيد را كه الان احتمالا داشت انتخاب واحد ميكرد مثل سگ بكشد.

كار مرد قد بلند تمام شده بود. موها را تكاند و پيشبندي را كه از اول داشت گلويش را فشار مي داد باز كرد.پسر قصه ي ما بلند شد و رفت داخل محوطه ي پادگان.

يك دفعه چيزي ديد كه چندتا حس از جمله خوشحالي را همزمان در وجودش تجربه كرد.جمشيد هم با كله ي ماشين شده آنجا بود.

برچسب: نویسنده: کامران ابراهیمی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 8:05

صفحه بندی